تبليغاتX
سنگ صبورم کی می تونه باشه ؟خدا می دونه !

سنگ صبورم کی می تونه باشه ؟خدا می دونه !

نمي دونم چرا امشب يه لحظه دوباره ياد دنياي كودكي افتادم....

بچه كه بوديم چيزي به اسم دنيا به اون صورتي كه الان ميبينيم وجود نداشت....

اگر مي گفتند دنيا خيلي بزرگه ...همون بزرگي به ذهنمون مي يومد كه توي دست جا نميشه...يا اون بزرگي كه مثلا اگر بخواهيم بريم دنبالش خسته ميشيم...يا حتي اون بزرگي كه مثلا فقط بابامون ميتونه بره دنبالش و بگيرتش....اونم به خاطر اينكه چون بزرگتره...ولي....الان دنياي بزرگ همينه كه باهاشيم....اون فكرمون...ذهنمون...برداشتمون و ...

خيلي مواقع ميشه كه دلمون ميگيره....حالا به هر دليلي...يا همين طور الكي...همين طوري دنبال يه بهونه هستيم تا سهم خودمون رو از اين دنيا پيدا كنيم....ببينم كجاش مال ما ميشه...يا به قول قديميا...اصلا چيزي اش به ما مي ماسه يا نه....؟ اينها يه قسم كوچيكشه....

من خودم وقتي ميخوام سهم خودم رو از اين دنياي بزرگ بگيرم....فقط ميرم كوه....اونجا كه ميريم دو تا چيز خيلي مهم دستگيرم ميشه:

اول اينكه: من خيلي كوچيكتر از اونيم كه سهم بزرگي براي داشتن همه چيز داشته باشم....

دوم اينكه:هنوز توي اين دنيا خيلي چيزها هست كه سهم من باشه...ميتونم هم بهشون برسم...

فقط بايد راه رسيدن به سهممون رو از اين دنيا مشخص كنيم...

طبق همون داستانهاي قديم:

راه كوتاه و پر خطر...يا راه طولاني و كم خطر

غير از اين دوتا راه هم چيزي نيست.

البته در حالت خوشبينانه و بد بينانه دوتا راه ديگه هم هست...كه رفتن اونها يا لياقت ميخواد يا صبر ميخواد....

راه كوتاه و كم خطر.....راه طولاني و پر خطر

اما هر چي باشه...تمام اين مسير ها توي همين دنياي به ظاهر بزرگ كودكي و در اصل كوچك خودماني است...

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 6:2  توسط سنگ صبور...  | 

كوچك كه بوديم چه دلهاي بزرگي داشتيم
اكنون كه بزرگيم چه دل تنگيم
كاش همان كودكي بوديم كه حرفهاشواز نگاهش مي شد خوند.
اما اكنون اگه داد هم بزنيم كسي نمي فهمه...
و دل خوش كرديم كه سكوت كرده ايم
سكوت پر بهتر از فرياد تو خاليست!!!

فقط یکیه که فریادمون رو میشنوه...خودش کمکمون کنه...الهی آمین

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 0:23  توسط سنگ صبور...  | 

اینم...!

ای عاشقان ای عاشقان پيمانه را گم كرده ام
دركنج ويران مانده ام ، خمخانه را گم كرده ام

هم من اسيرخاكيان،هم در پي بالائيان
هم در پي هم خانه ام،هم خانه را گم كرده ام

آهم چو بر افلاك شد،اشكم روان بر خاك شد
آخر از اينجا نيستم،كاشانه را گم كرده ام
 
عمري است سرگردان شدم،در قالب اين خاكيان
چون جان اسير حبس شد،جانانه را گم كرده ام

از حبس دنيا خسته ام،چون مرغكي پر بسته ام
جانم از اين تن سير شد، سامانه را گم كرده ام

صد عاقل اندر پي روان،خواب ديدم بي دلي
ميخواند با خود اين غزل،ديوانه را گم كرده ام

گرطالب راهي بيا،ور در پي آهي برو
اين گفت و با خود مي سرود،پروانه را گم كرده ام

ديدم بر او شيدا شدم،چون نور پاك قدسي اش
گفتم كه اي جانان جان،دردانه را گم كرده ام

گفتا كه راه خانه ات،را گر زدل جويا شوي
چندين ننالي روز و شب،فرقانه را گم كرده ام

چون موسي اندر طور شد،اين گفت و از من دور شد
دل از غمش ويرانه شده،ويرانه را گم كرده ام
 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385ساعت 5:21  توسط سنگ صبور...  | 

کمی تفکر....

این مطلب رو توی روزنامه خودندم...جالب بود...کمی درباره اش فکر کنیم:

 

واقعيت اين است كه بحث آينده گرايي در غرب بسيار جدي است و به عبارتي جدي تر از آينده ما.وفقط به اين دليل است كه ما به مسئله انتظار و ظهور امام زمان فقط از بعد مذهبي و ديني خودمان نگاه ميكنيم و به ابعاد سياسي و اجتماعي اين مسئله كمتر توجه داريم.اما در غرب بحث آينده نگري در تمامي ابعاد،فوق العاده جدي است.به اين دليل متفكران،بخش مهمي از افكارشان را صرف اين مسئله مي كنند.زيرا قلمرو علمي غرب بالاست.شما در علوم وقتي به دو فرمول برسيد ميتوانيد مطلبي را پيش بيني كنيد.وقتي با چهار مورد استقرا آزمايش كرديد و به يك نتيجه رسيديد قانون ميسازيد.كه پس دراين شرايط مي گوئيد:اگر چنين بشود،چنان مي شود.اين مي شود مربوط به آينده است..امر زماني فراحال و فراگذشته است.در تمدنهاي به شدت علم گراي متاثر از اينده نگري،جامعه هم آينده نگر ميشود و هم به دنبالسيستمهايي ميگردد كه به آينده نفوذ كند.

خيلي جالب است كه غرب ميخواهد به آينده نفوذ كند و به يك عبارت چون قدرت علمي دارد،ميخواهد آينده را خودش بسازد.اين كه آنها(غربي ها)به آينده گرايش دارند بخشي از آن تاثير ذاتي علم تجربياست و بخش ديگر آن به دليل اهداف سياسي آنهاست.غربي ها معتقدند كه اگر بتوانيد آينده را پيش بيني كنيد ميتوانيد خودتان هم آن را بسازيد.واين همان چيزي است كه در فيلم نوسترآداموس آن را ترويج ميكنند.ميگويند چنين چيزي محقق خواهد شد اما ما ميتوانيم تغييرش دهيم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 6:38  توسط سنگ صبور...  | 

یاابن طاها،یاابن یاسین،یاابن حیدر،یاابن النور

کی شــود روزی کـــه از کعبــه بنمــایی ظـهــور

****************

فرارسیدن نیمه شعبان

عید عاشقان و منتظران امام عصر

منتقم زهرای مرضیه

گره گشای اموراتمان

منتظر ما مبارک باد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 20:44  توسط سنگ صبور...  | 

دوباره جمعه اومد ای خدا یارم نیومد......

یه جمعه دیگه....هزار تا دلتنگیه دیگه....

و یه انتظار بزرگ...شیرین...غم ناک....امیدوار کننده....از یاد برنده همه درد ها...رنج ها....

و منتقم بی بی فاطمه زهرا......

به امید روزی که زیارت کنیم صورت زیبایش....ساحت مقدسش.....به امید آن روز...

شاید این جمعه بیاید شاید......

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 20:30  توسط سنگ صبور...  | 

تبریک...

 

ولادت باسعادت سرور وسالار شهیدان ،زینت دوش نبی اکرم

حضرت امام حسین (ع)

را به تمام دوستان تبریک عرض می کنم.

****************

ولادت با سعادت ساقی عطشان کربلا،علمدار عشق و معرفت

 حضرت ابالفضل عباس(ع)

را به تمامی  دوستان تبریک عرض میکنم.

****************

ولادت با سعادت زینت عبادت کنندگان وپیام آور کربلا

 حضرت امام سجاد(ع)

را به تمامی دوستان تبریک عرض میکنم.

****************

از همه دوستان التماس دعا دارم.

****************

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 2:57  توسط سنگ صبور...  | 

اینم یه درد دل...

آبي تر از آنيم كه بي رنگ بميريم
از شيشه نبوديم كه با سنگ بميريم
تقصير كسي نيست كه اينگونه غريبيم
شايد كه خدا خواست كه دلتنگ بميريم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 0:58  توسط سنگ صبور...  | 

اینم یه نصیحت...

آسوده نباش كه بي نيازي
يك آن دگر پر از نيازي
آنجا كه تو فرعون زماني
 در تيررس باد خزاني

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 0:56  توسط سنگ صبور...  | 

طنز تلخ..اما واقعی

حسنک کجایی؟
                   گاو ما ما می کرد
                                       گوسفند بع بع می کرد
                                                           سگ واق واق می کرد
و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی
شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.
موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.
دیروز که حسنک با کبری چت می کرد .کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد.پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد.پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود.او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند.پتروس در حال چت کردن غرق شد.
برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود .ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت .ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد .ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله  درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد .کبری و مسافران قطار مردند.
اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه سوت و کور بود .الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ی مهمان ندارد.او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.
او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد
او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد.
او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد همه به هم بی اعتماد همه بی مسئولیت و دنبال مطامع خویش ؛همه دنبال بازی و سرگرمی به همین دلیل است که دیکر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد.

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 2:51  توسط سنگ صبور...  | 

سلام....شب بخیر

به دلیل بروز یه سری مشکلات در وبلاگ و کدهای قرار داده شده فعلا تمامی نظرات قبلی دوستان حذف شده...با برنامه ریزی های بیشتر نظرات رو درج میکنم...

یا علی

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم شهریور 1385ساعت 1:42  توسط سنگ صبور...  |